|
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم.....نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم.....کتابای سفید رو دوره می کردیم...
|
جاده خیس است...
لغزنده
گارگران مشغول کارند
- نه کدام کارگر کار کرده
بی گاری زیر زیر سیگاریست...
ایست...
ایست...
جاده مختوش است چراغها سبز و همه ی فرعی های چپ بسته
و در تمام فرعی های راست
«کارگران مشغول کارند»
گیریم باشند
هستند
و خواهند بود
هیچ چیز از دشواری وظایفمان نخواهد کاست
بوق و صوت لاهوت و جبروت می اید
هوو
مسجد محله اذان میگوید
لبیک بشنوید مردم
اشهد ان لا اله الا انس
هیچ چیز مهم نیست
اینجا هیجان پای پلی استیشن
سکس با دختر همسایه وقتی باباش مشغول کار است
کار است کار
کار که ار نیست
هست؟
دانشجو میمیرد ذلت نمی پذیرد
چقدر شاعران زیباییند مجسمه ها، وقتی فریادهایشان در نطفه خفه میشود
زود تر بنویس
نام:
نام خانوادگی:
جرمت مهم نیست.
- چرا مجسمه نبودی؟
برو نگاه کن زیبایی شهر به مجسمه هاست
کارل مارکس رو سر قبرش
فردوسی
حافظ
سعدی
هوو
- میخوای چندتا مثال دیگم بزنم
هیجان متفرق شود
گروه پلیس
ایس
ایست
قد ...قد ...قدا ...منو نبر کلانتری چرا می بری؟ چرا می زنی؟
«همه چی با ما میپوسن یره
همه چی با ما میسوزن یره»
های...
های...
های
چرخ کامل کی خورده
کی زنده بود بی خرده
کی هواشو کشیده
زیر سیگاری ندیده
پرولتاریا...همش پر
مث گنجشک، مث کلاغ مث پاییزی که برگشو به زمستون هدیه میکنه
زمستون حتی یه ذره واسه برگا قاعل نیست
جون مریم قاعل نیست
اون پای همه برفاشو رو تنها هدیه پاییز، برگا میذاره
کلاغ میگه قار قار
رفقا خدا نگهدار
خدا کی بود یادت هست
نه به خدا کافر نمی شوم
خدا خودش می دونه لا اله الا انس
- نه به خدا
به خدا این کفر خودش
لا اله الا
- بس کن
لیلیم پیچ و تاب خورد که خورد به من چه؟
پریود بود که بود. به من چه؟
قرساشو نخورده بود؟
تو مدرسه فضولی کرده بود؟
خانم مدید مامانشو خواست؟
تو...تو...تو ایون دست واسه پسر همسایه دست بلند کرده بود؟
وقتی لبه ی جدول را میرفت. افتاد و دندونش شکست؟
به من چه؟
من مجنونش نبودم؟
وقتی از مدرسه می اومد
صد بار نگفتم لیلی همرات میام نکنه مختو بزنن
مگه لیدیم مخ نداشت
وگر نه واسه پسر همسایه دست تکون نمیداد
- دیدی یادت رفت
کارگرا
پرولتاریا
دیدی یادت رفت کارگرا تو فرعی های سمت راست مشغول کارند
ممنونم
من بودم يك مولف مرده
مولف توي ايوان لم داده بود روي صندليش سيگار دستش بود و كتاب هايديگر را ورق ميزد.
من هم كماكان نشسته بودم پشت ميز شطرنج ، كنار شومينه هنوز روشن نشده ي خانه ي مولف.
- مولف شايد تو با هايديگر خوندن حال كني اما من حوصلم تو خونت سر ميره.احساس ميكنم زياديم.مورد توجه نيستم. كسي كاري به كارم نداره.
بي انكه توجهي به من داشته باشد صفحه اي را به من نشان داد جاده اي بود از بغل كه يك درخت بزرگ توي ان بود و زيرش يك صندلي پاركي به رنگ ابي.
مولف گفت : اينو ميبيني مي خواي مث هايديگر ببينيش؟
- نه عموجان، من مث خودمو ديدن رو ترجيح ميدم.
سكوت كرد و از روي صندليش برگشت نيم رخش را به من نشان داد اما تمام قد از همان جا وارسيم كرد.
احساس حقارت مي كردم بي انكه حقير شده باشم، نمي دانم در نگاه مولف چه چيز خوابيده بود.
احساس لرزش موبايلم را درحين كوتاه بودن كردم. گوشيم را از جيبم بيرون اوردم.
- بابابم بود
- خوب، اس ام اس؟
- اره حتمن ميخواد براش ژولاي ژيش خوونه ي قبل رو بفرسم يا اينكه مي خواد بژرسه ژدر سگ كي مياي
- حدس زدن نداره بازش كن بخونش؟
سرش را به صندلي تكيه داد و هواي ژخته درون ريه اش را فوت كرد بيرون طوري كه احساس مي كردي روحشه كه داره از دهانش ميره بيرون.
- بار الهي، سلام حبابها قرباني درون خويشند...
- ميشه فورواردش كني واسه من؟
- هنوز درخواستش تمام نشده بود كه برايش پيامك را فرستادم.
صداي دو تير از يك رگبار امد از سر جايم بلند شدم، در حالي كه هنوز پشت به من بود. صداي هشدار پيامكش بود.
دوباره احاس لرزش پيامكي ديگر كردم. پيامك از مولف بود.
- حبابها قرباني درون خويشند.
- منظورت چيه مولف؟
- فرقي نميكنه بابات چرا اين رو فرستاد اما من ميدونم چرا فرستادم.
بي انكه حرفي براي گفتن داشته باشم سكوت كردم و به فكر فرو رفتم، شايد هم نرفتم. تلفن اقاي مولف زنگ خورد.اقاي مولف گوشي را برداشت و از همان اغاز با صداي محكم و استوار منشانه شروع به صحبت كرد.
- بفرما
- ...
- اقاي عزيز قبلن هم صحبت كرديم
- ...
- من تواناييشو ندارم. اصلن راحتت كنم نمي تونم، من 27 سال كسيو نكشتم.
- ...
- ميدونم، درسته كه اگه هم بفهمن من كشتم شما سرپرتشين و رضايت ميدين، اما باور كن كه شايد من نتونم كارم رو تمام كنم، پسرت 15-10 سالش نيستا از بيستم رد كرده.
نمي دانم چرا اينقدر جدي شوخي ميكرد. به هر حال ديري نپاييد هيكل چهار شانه اي باسيگار برگگي كه رويش عكس چاوز بود جلوم نشست.
گفت: محسن خيلي دوست دارم. اينو فراموش نكن ميخوام واست كتاب بخونم.
- تو واقعن ميخواي ادم بكشي
- نه بابا من عمري ازم گذشته. شوخي بچه گانه من و رفقامه.
شروع به خنديدن كرد ميخواست جلوي خنده اش را بگيرد كه حضور اشك را همراه با اتمام خنده اش مشهود بود.
- اقاي مولف گريه ميكني؟
- نه ... نه ... ابدن
سيگارش را دوباره به كنار لبش چسباند.
كنارم نشست بوي گند موهاي به هم چسبيده اش و خلاء دود سيگار ازارم ميداد. دستش را دور گردنم انداختخم شد زير گلويم و گفت: محسن ميدوني فاصله دنيا از در خونتون و تا اينجا؟
- مسخره نكن مولف. تا الان اينقدر به من نزديك نشده بودي.
- چه فرقي ميكنه؟ هميشه كنار هم بوديم. نه؟
- اره راس ميگي. يه سوال بپرسم؟
- خنده داره،سوال كردن داره؟ بپرس.
- تو قبل از اينم كسي رو كشتي؟
چشمكي زده و در ميان قهقهه اش گفت اره و سرش را به نشان تاييد تكان داد. من هم كه ناخوداگاه مي خنديدم با ديدن تاييدش به سكوت شاديم نشستم.
- چرا مولف؟ چطوري؟
فرياد كشيد
- ميتوني خفه شي؟
سر ژا ايستاد و رفت سر كابينت بطري قهوه را بيرون اورد و توي قهوه ساز هميشه روشنش ريخت در حالي كه شكر و وانيل هم از كابينت بيرون اورد.
- تلخ يا شيرين؟
بيش از اينكه بترسم ناراحت بودم. دوباره از اشپزخانه صدايم زد.
- گفتم تلخ يا شيرين؟
- ف... ف... فرق نداره
با سيني و پايه دارش روبرويم نشست. گفت ميترسي؟
- نه ترس نداري. تو سنت بيشتره.
با تبسم: گفتم بازوهات تحليل رفته ديگه زورت به كسي نمي رسه
سيگارش و ميان جرعه قهوه سر كشيد. خم شد روي زانو هايش و دوباره بلند شد دو دستي قهوه در دستم بود و در كنار سرمايي كه از دريچه ي شومينه به تو ميخزيد.
گفت : تو به من خيلي لطف داشتي سالها بام زندگي كردي اما... مهم نيس پيتزا ميخوري سفارش بدم؟
چشمانم گرم بود خواب وجودم را گرفته بود.
گفتم : نه بيشتر دوست دارم يخوابم.
ضرف قهوه را برداشت، توي سيني گذاشت و به طرف اشپزخانه رفت. در حالي كه چشمانم به اشپزخانه دوخته شده بود كنار شومينه خوابم برد.
- اقاي مولف چه ميكني؟
تازه بيدار شده ام، درحال كه اقاي مولف روي يك صندلي زير پاهايش، يك بند در دستانش و بند ديگري دور گردنش روبرويم ايستاده، دستانم را از پشت بسته ، يك بند دور گلويم و صندلي را هم زير پايم گذاشته.
- محسن الان به همه چيز خاتمه ميدم، هم به خودم هم به تو...
- خواهش ميكنم جناب مولف، التماست ميكنم.
طناب درون دستش را كشيد و زير پاهايم تكان خورد درد شديدي احسالس ميكردم اما همان لحظه اي كه طناب را كشيده بود از روي صندلي خودش هم پريده بود.
هنوز صندلي زير پاهايم بود. هيچ تعادلي نداشتم صداي دويدن امد ناگهان در باز شد پدرم بود و چند نفر ديگر.
..
سینه خیز می ایم تاتو
تاتوترین شهواتم را ریز ریز خورد میکنم توی اش کشک خاله مان
من س.ک.س ترین بشرم
با س.ک.س زاده شدم
با س.ک.س بزرگ شدم
در س.ک.س با تو اندیشدیم
به تو رسیدم
در حسرت س.ک.س با تو بودم
با س.ک.س با تو زندگی کردم
با س.ک.س زادیم
برای س.ک.س کودکانمان را بزرگ کردیم
ما س.ک.س پرورده هاییم
بچه هایمان را هم س.ک.س.ی پرورش خواهیم داد
سینه خیز می ایی تا من
تا منصورترین مجنونها را
خورد میکنی غرورم را توی پیاله عشقت
سادگی چشمانت
شتاب تاثیر فکرت
با اشاره ستودی
به التماس التهاب ثانیه نگاه کردم
هیچ چیز نبود جز تو
سینه خیز می رویم
به سلام و عرض ادب
رفقای گرامی در کمال ناباوری وبلاگ من برای سومین بار توسط جمهوری اسلامی حک شد.
چند پست را برای شما بصورت ناگهانی در ادامه مطلب قرار دادم.

لایت ترین لحظاتم را توی زیر سیگاریم میگذرانم
و خاموش میکنم تمام شهوتهایم را زیر زیر سیگاری
لول میخورم توی زندگی سه خطم
هیچ وقت هفت خط نبوده ام
نیستم
نخواهم شد
من تمام اندیشه هایم را تو سیگارم بار میکنم
هیچ وقت روی هیچ سنگ بند نبودم
سنگ بودم تا رویم بند...
بند
بند
بند
اين اكو نيست
ابروهایم را بند مي اندازم و روی بند سوار میشوم
من سیکارهایم توی زیر سیگاری خاموش
نه... نکردم
سیگار را پشت دستانم به سکوت مینشانم
نه ... پست دستانم را داغ نمیکنم
داغ میکنم پشت ذهنم را
که دیگر برای گیس لخت و زلف پریشانت
اه...
درگیر شهوت نخواهم شد
چشمان داغت هوس لبهایت را به دلم راه ندهد
اری
من نکوتین زاده خلقم
خودم نکوتینینم
اینم
این منم
من، منم
هیچ توی زیر سیگاریم جای دستان تو ،نبود؟
جای چشمانت؟
جای تو نبود
چرا هر شب تشکت را توی زیر سیگاریم پهن میکردی؟
نه ، من پاکم
تمام شهوتهایم را به تو هدیه نخواهم کرد
من یک سیگاریم
خونم مالامال از نیکوتین
جانم مالامال از شهوت
شهوتم مالامال از تو
تو مالامال نخواهی شد از شهوتم
به سوپری سر کوچه سپردم که شهوتم را به هیچ زمبیلی نمیروشم
من سیگاریم
ته سیگارهایم را زیر زیر سیگاری قایم میکنم
بهترین مهمان ریه هایم هستند که تمام دودها را بی فلتر وارد...
و همه را می بلعد که مبادا از گوشه بی فیلتر در بویی به گوش بابام برسد
مبادا بابایم بوی زیر سیگاری را به لبخند تر ضرب شصت هایش فروخته باشد
در کشوری زندگی کرده ام که کودکان را 50 ساله می زایند
من خواهم سیگارهای یک پنجاه ساله زیر پای فشرده ، خاموش...
من هیچ کس نیستم
و چون هیچ کس نیستم ، هستم
وقتی نبودنها مهمتر از بودنهاست
و بودنها لزج تر از نیستن ها
وقتی نفس هامان از فیلتر ماسک رد میشوند
چشمانمان ، عینک
خونمان ، قلب
گوشمان ، سمعک
موهایمان ، شانه
برنجحمان ، صافی
باران توی ، ابشی
و ...
هوو
خسته ام
خسته ام از له شدن ته سیگارم توی خیابان
می خواهم از این پس سیگارم را از فیلتر روشن کنم


۵ پست دارم به دلایل مختلف نتونستم اپ شدنم رو خبر کنم لطفن همشو یک نگاه بندازن
نقد یادتون نره
ممنونم